تبليغاتX
غزل غزل شعر سپيد

غزل غزل شعر سپيد

اتاقی برای گریستن

آسمان, با زوایای حاده!

شهر اتوبان های موازی

شهری که همتش رسالتش را قطع نمی دهد

و رسالت به انجام نمی رسد!

شهر انسان های متقاطع

شهر خشم قاطع!

شهر سگان تازه بالغ

فقرای گرسنه

اغنیای فارغ

شهر بی خدا

بی خالق

شهری که تاونل نیایشش

به خدا نمی رسد

و حتی صدر دو طبقه هم

تاب تحمل غم های مردمانش را ندارد

شهر بی انتهای جاده

شهر آسمان

 با زوایای حاده

مواظب باش دستت را نخراشد

گوشه ی تیز آسمان

از میان بیل بورد ها و آسمان خراش ها!

شهر بی انتهای جاده

شهر آسمان با زوایای حاده!

 


 

نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت


جایی که دیدنیها گریستنیست!!!!

من پروانه ی توام

به نورت امید نیست

مرا بسوزان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اتاقی برای شنیدن

اتاقی برای چشیدن

اتاقی برای سودن

اتاقی برای بوییدن

اتاقی برای نگریستن

اتاقی برای گریستن

اتاقی برای گریستن

                             به من بده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آسمان را بیخیال

مگر خاک چه کم از آسمان دارد؟؟؟؟

                           

 


 

نوشته شده توسط ايمان در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت


شکلات

تو شکلاتت را بخور

سیانور را به من بده

خستم ازین صفحه ی سیاه با خطوط موازی آهنی سپید

کی صبح میشود آخر؟؟

کی خورشید میآید به مهمانی پنجره ام؟؟

_خورشید همین جاست

پشت همین پنجره

نمیبینی؟

اشکال توست

تو بصیرت نداری

تو سیرت نداری

صورتی فقط...

_ساکت شو

تو با من از آفتاب مگوی موش کور

تو با من از آفتاب نگو

تو ریشت را بگذار

تیغ را به من بده

سیانور را به من بده

تو برجت را نگه دار

یک قبر به من بده!


 

نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


خوک، برکه ، ماه=من، تو، خدا (حکایتی از مجاز تا حقیقت)

ساختمان گردن خوک ها

به آنها اجازه نمیدهد که آسمان را ببینند

میگویند خوک را به هفت دریا بشوری

به هفت خشکی خاکمال کنی

نجس است

اما من توله خوکی دیدم

که پاک شده بود

هر روز کنار برکه میرفت و

عکس ماه را میدید

آخر عاشق عکس ماه در

برکه شده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می گویند انسان خاکی است

به آسمان راه ندارد تا مرگ

اما من خودم را میشناسم که

آسمانی شدم

آخر عاشق تو شدم!!!

جلوه ی زیبای خدا بر زمین!!!

 

 


 

نوشته شده توسط ايمان در شنبه ششم شهریور 1389 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


از مخلوط شیشه و جیوه تا اول وطن آدم و هوا!

تو برای اثبات تبدیل ماده به فرا ماده

نه به حرفهای علمی نیازی داری

نه به آزمایشگاه های پیشرفته

آینه ای بردار

مقابلت بگذار

و نظاره کن

چگونه

مخلوط شیشه و جیوه

به اندکْ زمانی اولْ وطنِ آدم و هوا می شود!

++++++++++++++++++++++++++++++

 یه توضیح برای شعر قبلیم که فکر کنم خیلی ها سر در نیاوردن. گاو نر کور رنگه و بر خلاف تصور معمول نه به رنگ پارچه که به حرکات پارچه و گاوباز عکس العمل نشون میده. اما حتی گاوباز هم فکر میکنه با رنگ سرخ دستمال تحریک میشه. و من این موضوع رو دستمایه ی شعرم کردم.

حتمن نقد کنین.

 

 


 

نوشته شده توسط ايمان در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


گاو ها عاشق میشوند

آی ملکه ی برفی سرزمین یخ زده

یادت هست روزی دستهایت رادیاتور بودند...؟؟؟

+++++++++++++++++++++++++++++++++

ما گاوها کور رنگیم

والا توهم تو بود که من عاشق رنگ و برق تو یا آن دستمالت شدم. من شیفته ی حرکاتت، آن کلاه جذابت، آن اولی اولی گفتنت، شدم. آنگاه که مرا به آغوشت میخوانی. و من به سوی آغوشت می آیم و من به آغوشت هجوم می آورم. اما تو هربار هربار هربار مرا قال می گذاری و سر من محکم به سنگ می خورد. جلوی چشم آن همه تماشاگر. و همه از به سنگ خوردن سر من به هیجان می آیندو تو را تشویق کنند و در ذهن خود را جای تو می گذارند و سر مرا به سنگ می کوبند. و تو دوباره گوشه ی دیگری، دستمالت که را میگویند سرخ است و من سیاه میبینمش،  تکان می دهی و مرا می خوانی با اولی اولی هایت و باز این تکرار می شود...

ویوا ماتادور

گاوبازی bullfight

++++++++++++++++++++++++++++++++

آی ملکه ی برفی قطب

یادت هست روزی دستهایت رادیاتور بودند

گلادیاتورهای یخی

رزم آوران نور بودند

در شهرها می گوشودند

داغ کن - کلوب دات کام


 

نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


عشقت مارو...(حکایت دو خط جبرن موازی)

چو موشکی این سفیدی بی انتها را می شکافام میروم مستقیم تا انتهای این بی انتها... و تو در کنار من میایی در فاصله ای معین. و مرا نخواهی رسید و من کنار تو می آیم و تو را نخواهم رسید. کنار من می آیی بی هیچ صلتی بی هیچ نقطه ی تلاقی نه حتی وصالی بعد آن طلاقی. آخر من چه گناهی کرده ام؟؟؟ ای معشوق من عشق من ای موازی مگر من چه کرده ام از گناه؟؟ مگر من چه کرده ام از معصیت.

یادم آید روز اول که خودنویسِ خودکارِ قلمِ رسّامِ رسام الاولین بر این سفیدی فرو آمد من همراه مرکب قلمش در ذراتِ کاغذ سفید رسوخ کردم. منِ سیاه منِ پلید...  و قلمِ رسامِ رسام الاولین از پشت بر من فرو شد و مرا مستقیم کرد مرا راست کرد. و درد می کند هنوز و آی که درد می کند جایش. و من ازان روز مسقیم کنار تو می آمدم ای موازی ای عشق ای معشوق... بی که تورا در رسم. و هرگاه توهم اختیار کردم و خواستم تا تن درازم را سوی تو انهنا دهم باز این رسام الاولین بود که جبرش را با قلمش رسامش آلتش بر من تحمیل می کرد و باز مرا با دردی جان افزا!!!! مستقیم میکرد و آخخخخخ. و مرا انذار می داد از آلتی بزرگتر و دردناکتر تا حمدش گویم به واسطه ی این مستقیمی و این در نوردیدن و این درد نرسیدن و مرا انذار می داد به آلتی بزرگتر و دردناکتر تا حمدش گویم و سپاسش دهم و فرمان میدهد که دوستش بدارم.

آی رسام الاولین دوستت دارم اما نه از هراس آن آلت بزرگ. دوستت دارم چرا که آلتت مرا به سوی دوست داشتنت راست کرده مستقیم کرده...

++++++++++++++++++++++++

آی قرمه سبزی با لوبیای لهیده...

آی مرد مست لمیده...

آی عرقی که دیگه حال نمیده...

آی حرفای کذب شنیده....


آی قلبای به عشقت تپیده...

آی عشقی که دیگه پا نمیده...

آی عشقت مارو گا........

آی عشقت مارو گا........

آی هاله ی نور تابیده...

عشقت مارو گا........

عشقت مارو گا........

آی آخ اوخ درد میکند هنوز...

عشقت مارو گا........

.

.

.

.

.

.

ما را به حضرت نوح

ما را به حرمت روح

مارا به آه و اوفی

مارا به دافو دوفی

مارا به جام صوفی

مارا به کام دافی

ما و شراب صافی...

ما و  دهان آفی

 ما و رییس گافی

ما را به هاله ی نور

ما را به دختر بور....

ما را به موتور و زور

ما را به آرزوی دور

ما را به نور عینی

ما را به پول نفتی

ما را سر سفره

ما را بنموده

.

.

.

.


کلی حرف نگفته





 

نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


بی لیاقت

خسته تر از کوه

        خسته تر از دشت

               خسته تر از نسیم

                 باری چنین عظیم

چه بی شرمانه بر دوش میکشیم


خسته تر از کوه

         خسته تر از دشت

                    خسته تر از باد

بی شرم تر از گل

   بی شرم از شقایق های آزاد.


بلندتر از سرو

         خمیده تر از مجنون.

بی شرمانه تر نشستیم

به وقت تشریف گل نرگس

               فراتر از جنون.


 

نوشته شده توسط ايمان در شنبه یکم خرداد 1389 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت


تو را تا تهِ توانم دوست دارم!!!!!!!!!!

_____________________________

دو آهويِ سياهت

هر يك به كماني

                      به كمين.

   بهرِ پرپرِ اين

شقايقِ تنهايِ حزين!!

_______________________________

شراب شار شار كند همي!

درين سراي بيغمي!

كنار يار و دلبري

شيطنكاي سرسري

پسّركاي دردري

دختر و باز دلبري.

لذت نون بربري

بپا پيرنتو ندري!!

____

درين سراي بيغمي

چهره كشيده برهمي

در بندي يا كه بيكسي

منتظر يه كركسي!!

چهره كشيده برهمم

دربندمو چه بيكسم

درين سراي بيكسي

منتظر يه كركسم.

منتظر يه مرهمم.

__________________________________________

تعابير نو استعارات جديد

حرفاي تخصصي اصطلاحات عديد

عشقاي تبدار بي خوابي هاي شديد

عشقاي الكني تو وب نديد

مهندساي زرشكي

رفتگري كه خونده پزشكي

روي قلبم با كيبورد نوشتي

وقتي با مني انگار تو بهشتي

ميگي خوشگلي ولي خيلي زشتي

تعابير نو استعارات جديد

حرفاي تخصصي اصطلاحات عديد

دختراي بي پول، عشق خريد

بي تعارف بگم خيلي خريد

خيلي خريد


داغ کن - کلوب دات کام


 

نوشته شده توسط ايمان در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت


نيا كه تيغ ها برهنه اند

نيا كه تيغ ها برهنه اند

عشق را دار زنند

در كوچه ي دوستي

تقاطعش با خيانت

يلان، پهلوانان،نيستند ، رفته اند، مرده اند

هر عاشق و هر عشق را دار زنند

سر هر كوچه ي خيابان دوستي

كه همه شان به اتوبان خيانت ميريزنند!!!

اينان خون عشاق ريخته اند

نيا كه تيغ ها برهنه اند!!!

__________________________

او نه منجي

كه يكسره خود نجات است!!!

اللهم عجل لوليك الفرج!!!


 

نوشته شده توسط ايمان در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت